تبليغاتX
هواي پاييز

هواي پاييز

غربیه های دیروزی ، دوستت دارم های فردایند... کاش همیشه دیروز بود...

Enorme leçon de vie (درس بزرگ زندگی)
> >
Oui, ceci est une belle leçon de vie. Certains se lamentent pour des choses insignifiantes.
آری، این آموزه ای زیبا برای زندگیست. عده ای بخاطر هیچ و پوچ دائم در حال آه و ناله هستند.
> >
> >
> > > > > Qian HongYan - elle a perdu ses deux jambes dans un accident.
کیان هونگ یان هر دو پایش را در سانحه ای از دست داده است.
Sa famille chinoise est très pauvre et n'a pas les moyens nécessaires pour lui acheter des prothèses. Elle se sert alors d'un ballon de basket pour se déplacer.
خانواده چینی اش بسیار فقیر بوده و تونایی خرید پروتز را برایش ندارد. لذا از توپ بسکتبال برای جابجا شدن استفاده می کند.
> > > > >
> > > > >
> > > > >
> > > > > Qian se sert de deux appuis en bois. Elle ne se plaint jamais. Elle a déjà usé six ballons de basket
کیان از دو دستگیره چوبی کمک می گیرد. هرگز گله و شکایت نمی کند. و تابحال از 6 توپ بسکتبال استفاده کرده است.
> > > > > >
> > > > >
> > > > >
> > > > >
> > > > > elle va à l'école.
او به مدرسه می رود.
> > > > >
> > > > >
> > > > >
> > > > >
> > > > > Toujours avec un grand sourire.....
همیشه با لبخندی به پهنای صورتش...
> > > > >

> > > > >
> > > > >
> > > > >
> > > > > toujours courageuse
همیشه با روحیه
> > > > >
> > > > >
> > > > >
> > > > >
> > > > >
> > > > > Toujours positive. Avec ton aide, elle pourra avoir une paire de jambes.
همیشه مثبت اندیش. با کمک تو، او خواهد توانست یه جفت پا تهیه کند.
> > > > >
> > > > >
> > > > >
> > > > >
> > > > >
> > > > >
> > > > >

+نوشته شده در دوشنبه 3 مرداد1390ساعت17:18توسط نرگس | |

زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده 

کند.  یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با 

تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم ببینم آیا او هم متوجه سوختگی بیسکویتها شده است!

در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت

دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم

دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویتهای سوخته می مالید و لقمه لقمه آنها را می خورد.

یادم هست آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم، شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی می کرد

و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: (( اوه عزیزم، من عاشق بیسکویتهای خیلی برشته هستم.))

همان شب، کمی بعد که رفتم 

 بابام را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویتهاش سوخته باشد.

او مرا در آغوش کشید و گفت:  ((مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و خیلی خسته است. بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی کشد!))

 

زندگی مملو از چیزهای ناقص... و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند.

خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش می کنم.

اما در طول این سالها فهمیده ام که یکی از مهمترین راه حل ها برای ایجاد روابط سالم، مداوم و پایدار:

 درک و پذیرش عیب های همدیگر–

و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران– است

و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و با انسان ها رابطه ای داشته باشی که در آن، بیسکویت سوخته موجب قهر و دلخوری نخواهد شد.

این موضوع را می توان به هر رابطه ای تعمیم داد. در واقع، تفاهم، اساس هر روابطی است،

هر رابطه ای با همسر یا والدین، فرزند یا برادر،خواهر یا دوستی!  

((کلید دستیابی به شادی خود را در جیب کسی دیگر نگذارید- آن را پیش خودتان نگهدارید.))

بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آره، حتی از نوع سوخته که حتماً خیلی خوب خواهد بود.!.!.!.! 


(برگردان از متن انگلیسی)

 


خوشبختی یعنی منتظر شادی های بزرگ نماندن و کیف کردن از تمام چیزهای کوچک

+نوشته شده در شنبه 10 مهر1389ساعت11:42توسط نرگس | |

سیاهترین شب شبی است که خدا را از یاد برده ایم ...سیاهترین شب شبی است که دست در دست شیطان داریم...سیاهترین شب شبی است که عشقمان را به هوس کشاندیم
خدا را از یاد نبریم.... او هر لحظه با ماست...
 
خدایم!

اگر از آن سو به تو روی می آورم که مرا از وجود جهنم نجات دهی از شعله های آن
 مرا رهایی دهی، همان بهتر که در آن شعله ها مرا بسوزانی
 
و اگر از آن سو به تو روی می آورم که مرا به بهشت فراخوانی و در آن جای دهی ؛ درهای بهشت را برویم بسته نگهدار ،
 
 ولی اگر برای خاطر تو به سویت می آیم

خدایم!

مرا از خودت مران .
 
 
 تو گرانبهاترین دارایی من در این دنیا هستی ، بگذار تا ابد در کنارت لانه کنم
 

هر گاه بنده ای مرا می خواند آن چنان به سخن او گوش می سپارم که گویی بنده ای جز او ندارم  اما شگفتا ! که بنده ام همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند جز من...
امشب بشین با خودت خلوت کن ببین پارسال این موقع بهش چه قولهایی داده بودی
ببین چقدر به قولهات عمل کردی و ببین خدا چقدر به خواسته هات جامه عمل پوشانده
بعد بشین قضاوت کن رو کرم و بزرگی خدا و بی انصافی خودت
بنده به خودت بیا .... هنوز درهای اسمون بازه خدا دوباره بهت فرصت داده یک سال دیگه
پس قدر این شبهای قدر رو بدون
برگرد... هنوز منتظرته
انچنان  عاشقته که هنوز با اینهمه بدی کردنات باز دوست داره باز منتظره که امشب
صداش بزنی پس با تمام وجودت صداش بزن
خدا منتظرته ....

+نوشته شده در دوشنبه 8 شهریور1389ساعت15:11توسط نرگس | |

پیش از اینها فکر می‌کردم خدا 
خانه‌ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه‌ها  
خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه‌های برجش از عاج و بلور  
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه ، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان  
نقش روی دامن او، کهکشان

رعد و برق شب، طنین خنده‌اش 
سیل و توفان ، نعره توفنده‌اش

دکمه پیراهن او، آفتاب 
برق تیغ خنجر او، ماهتاب

هیچکس از جای او آگاه نیست  
هیچکس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی‌رحم بود و خشمگین 
خانه‌اش در آسمان، دور از زمین

بود، اما میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هرچه می پرسیدم، از خود، از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می‌گفتند: این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست

هرچه می‌پرسی، جوابش آتش است
آب  اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، کورت می‌کند
تا شدی نزدیک، دورت می‌کند

کج گشودی دست، سنگت می‌کند
کج نهادی پای، لنگت می‌کند

تا خطا کردی، عذابت می‌کند
در میان آتش، آبت می‌کند

باهمین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم خواب دیو و غول بود

خواب می‌دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله‌های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می‌شد نعرهایم، بی صدا
در طنین خنده‌ی خشم خدا ...

نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هرچه می‌کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

سخت، مثل حل صدها مسئله
تلخ، مثل خنده‌ای بی‌حوصله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود 

تا که یک شب دست در دست پدر  
راه افتادم به قصد یک سفر

درمیان راه، در یک روستا
خانه‌ای دیدیم‌، خوب و آشنا

زود پرسیدم: پدر، اینجا کجاست ؟
گفت: اینجا خانه‌ی خوب خداست

گفت: اینجا می‌شود یک لحظه ماند
گوشه‌ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفت و گویی تازه کرد

گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه‌اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟

گفت: آری، خانه‌ی او بی‌ریاست
فرش‌هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی‌کینه است  
مثل نوری دردل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی 
نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی‌های اوست
حالتی از مهربانی‌های اوست

قهر او از آشتی، شیرین‌تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می‌دهد 
قهر هم با دوست، معنی می‌دهد

هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهر او هم یک نشان از دوستی است...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشناست

دوستی، ازمن به من نزدیک‌تر
از رگ گردن به من نزدیک‌تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود

می‌توانم بعد از این‌، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بی‌ریا

می‌توان با این خدا پرواز کرد
سفره‌ی دل را برایش باز کرد

می‌توان درباره‌ی گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت  
با دو قطره‌، صد هزاران راز گفت

می‌توان با او صمیمی حرف زد 
مثل یاران قدیمی حرف زد

می‌توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند

می‌توان مثل علف‌ها حرف زد
با زبانی بی‌الفبا حرف زد

می‌توان درباره هر چیز گفت
می‌توان شعری خیال انگیز گفت...

                                                                               زنده یاد قیصر امین پور


خدای مهربانم خدای روشنم از روشنایی ونورت زندگیم را چراغانی کرده ای از حضور گرمت خانه سردقلبم را گرما بخشیده ای  با کریم بودنت از خلق بی نیازم کرده ای ....... به درگاهت امده ام ای بی نیاز ای نور مطلق ای کریم .....از سفره کرمت بگذار خوشه چینی باشم تا با تو بی نیاز شوم و دارا........

خدایا همه جوره داری تووو زندگیم موج میزنی همه جوره حست میکنم همه جوره عاشقمی و عاشقتم

گاهی از اینهمه عشقت بهم و از اینهمه دوست داشتنم به تو بغض میکنم چقدر خوبی و بزرگوار

 

+نوشته شده در جمعه 8 مرداد1389ساعت15:55توسط نرگس | |


یه روز که خیلی خسته بودم و احساس پوچی میکردم و خیلی وقت بود که چون چشمای بصیرتم بسته شده بود گله میکردم از خدا که چرا به ارزوهام نمیرسم و چرا و چرا و چرا.....

چراهایی که خوب میدونستم که همه و همه از سر ناشکری بود و بس. تا اینکه دقیقاتوو روزی که خیلی دلم گرفته بود رفتم سراغ ایمیلم و تمام ایمیلهایی رو که خیلی وقت بود دوستان برام فرستاده بودن و باز نکرده بودم دیدم و یکی رو بطور تصادفی باز کردم و این شعر بود....

با خوندن این شعر فقط اشک بود که صورتم روپوشانده بود و تازه فهمیدم که چه خواب عمیقی بودم و فهمیدم که هیچ چیزی برای ناشکری وجود نداره و باز عاشق شدم عاشق رنگ حضور خدا در زندگیم

 من چرا آمده‌ام روی زمین
در یکی روز عجیب، مثل هر روزِ دگر،
خسته و کوفته از کار،
  شدم منزل خویش.

منزلم بی‌غوغا،

همسر وفرزندان، چند روزی است مسافر هستند، توی یک شهرغریب.

 فرصتی عالی بود، بهرِ یک شکوۀ تاریخی پر درد از او

پس
 به فریاد بلند، حرف خود گفتم من:

با
 شما هستم من!
خالق هستیِ این عالم و آن بالاها .......!
من چرا آمده‌ام روی زمین؟
شده‌ام بازیچه؟ که شماحوصله‌تان سر نرود؟
بتوانید خدایی بکنید؟ و
 شما ساخته‌اید این عالم،باهمه وسعت و ابعاد خودش،

تا به ما بنمائید،قدرت و هبیت و نیروی عظیم خودتان؟؟؟

هیبتا، ما همگی ترسیدیم!

به خداوندیتان،  تنمان می‌لرزد .

چون شنیدیم ز هر گوشه کنار،
 که شما دوزخِ سختی دارید.....
آتشی سوزنده و عذابی ابدی!
و
 شنیدیم اگر ما شب و روز،

زِ گناهان و زِ سرپیچی خود
توبه کنیم، چشممان خون بارد و بساییم به خاکِ درتان پیشانی،
و به ما رحم کنید، و شفاعت باشد و

صد البته کمی هم اقبال،
حورو پردیس و پری هم دارید.........

تازه غلیان هم هست،

چون تنوع‌طلبی آزاد است!

 من خودم می‌دانم که شما از سر عدل،
بخت و اقبال مرا قرعه زدید،
همه چیز از بخت است!

شده‌ام من آدم، اشرف مخلوقات،

( راستی حیوانات، هرچه کردند نداردکیفر؟(
 داشتم خدمتتان می‌گفتم،
 قسمتم این بوده،  
 جنس من مرد شده ! آمدم من دنیا، مرز سال دو هزار.  
 قرعه ام این کشور و همین شهر و دیار،
پدرم این بوده، که به من
 گفت:پسر! مذهبت این باشد!
راه و رسم و روشت این باشد!
سرنوشتم این بود.

جنگ و تحریم و از این دست نِعَم .... !
هرچه شد قرعۀ من این آمد!
 راستی باز سؤالی دارم،
 بنده را عفو کنید. توی آن
 قرعه‌کشی، ناظری حاضر بود؟
من جسارت کردم، آب هم کز سر من بگذشته،

 پاسخی نیست ولی می‌گویم:
 من شنیدم که کسی این می‌گفت:
چشمِ تنها ز خودش بی‌خبر است.
چشم را آینه‌ای می‌باید، تا خودش دریابد،
 تا بفهمد که چه رنگی دارد،

 تا تواند ز ِخودش لذّت کافی ببرد.
عجبا فهمیدم، شده‌ام آینه‌ای بهر تماشای شما!
به شما بر نخورد ......!
 از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتیدهنوز؟
 ظلم و جور ستمِ آینه را می‌بینید؟
 شاید این آینه،

معیوب و کج است، خط خطی گشته و پر گرد وغبار!
 یا که شاید سر و ته آینه را می‌نگرید!
 ور نه در ساحتتان، این همه زشتی و نا‌زیبایی؟
کمی از عشق بگوییم با هم.
عرفا می‌گویند، که تو چون عاشق من بوده‌ای از روز ازل،
خلق نمودی بنده!
عجبا! عشق ما یکطرفه‌ست؟
 به چه کس گویم من؟
می‌شود دست زِ من برداری؟
 بی‌خیالم بشوی؟
 زورکی نیست که عاشق شدنِ ما برهم!
 من اگر عشق نخواهم چه کنم؟
 بنده را آوردی که شوم عاشق تو؟
که برایت بشوم والِه و حیران وخراب؟
 مرحمت فرموده، همۀ عشق و
 مِی و ساغر خود را  تو
 زِ ما بیرون کش!
عذرمن را بپذیر!
 این امانت بده مخلوق دگر!
 می‌روم تا کپه‌ام بگذارم.
 صبح باید بروم بر سر کار،

پی این بدبختی، پی یک لقمۀ نان!
به گمانم فردا، جلوۀ عشق تو را
 می‌بینم،
در نگاه غضب‌آلود رئیسم که چرا دیر
 شده ...... !
خوش به حالت که غمی نیست تو را،

نه رئیسی داری، نه خدایی عاشق، نه کسی بالا‌دست!
توو یک آینۀ بی‌انصاف! کج و کوله‌ست
 و پر از گرد و غبار.
وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی؟
خواب سنگین به سراغم آمد.
 کم کمک خواب مرا پوشانید.
نیمه‌ شب شد و صدایی آمد،
از دل خلوت شب،
از درون خود من:
هرچه را می‌خواهی،
 عاشقانه به تو تقدیم کنم.
توخودت خواسته‌ای تا باشی!
به همان خندۀ شیرین تو سوگند که تو،
 هرچه را می‌بینی،  
 ذهن خلاق خودت خلق نمود.
هرچه را خواسته‌ای آمده است.
 من فقط ناظر بازی توام.
  منتظر تا که چه را، یا که که را، خلق کنی!
تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه،

ز ِته دل، زِ درون،
خواهشی نا‌محسوس، نه به فریاد بلند،
 بلکه از عمق وجود، زِ برای عدم خود بنما،
توهمان لحظه دگر نابودی،

به همان سادگیِ آمدنت.
خواهش بودن تو، علت خلقِ همه عالم شد.      
 تو به اعماق وجودت بنگر، زِ چه رو آمده‌ای روی زمین؟
پیِ حس کردن و این تجربه‌ها .
 حس این لحظۀ تو، علّت بودن توست!
تو
 فقط لب تر کن مثل آن روز نخست،
هرچه را می‌خواهی،

چه وجود و چه عدم، بهر تو خواهد بود.
در
 همان لحظۀ آن خواستنت.
و
 تو را یاد نباشد که چه با من گفتی؟
 دلبرم حرف قشنگت این بود:
شهر زائیده شدن این باشد،

 تا توانم که فلان کار کنم،
و
 در این خانه ره عشق نهان گشته و من می‌یابم.
پدرم آن آقا، خلق و خویش،
 روشش، میراثش،
 همه‌اش راه مرا می‌سازد.
بنده می‌خواهم از این راه
 از این شهر به منزل برسم.  

 همه را با وسواس تو خودت آوردی.

همه راخلق نمودی همه را.
تو از آن روز که خود خواسته پیداگشتی، من شدم عاشق تو.
 دست من نیست، تو را می خواهم،
 به همین شکل و شمایل که خودت ساخته‌ای،
 شرّ و بی‌حوصله و بازیگوش،

مثل یک بچۀ پر‌جوش و خروش،
ناسزا گفتن تو باز مرا می‌خواند، که شوم عاشق‌تر،
هرچه معشوق به عاشق بزندحرف درشت،
رشتۀ عشق شود محکمتر!......
دير بازیست به من سر نزدی!
 نگرانت بودم، تا که آمد امشب
و
 مرا باز به آواز قشنگت خواندی!
و
 به آواز بلند، رمز شب را گفتی:
 
 "من چرا آمده‌ام روی زمین؟"
باز
 هم یادم باش! مبر از یاد مرا
همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام.
 عشق بی‌حد و حساب من و تو بهر تو باد ....

خواب من خواب نبود! پاسخی
 بود به بی‌مهری من،
  پاسخ یک عاشق .....
به خداوند قسم، من از آن شب،
  دل خود باخته‌ام بهر رسیدن به عزیزم

 به خدا


خدای مهربونم نذار هیچ وقت این طفل گریزپا و لجوج دستای گرمت رو رها کنه که اگه رها بشم معلوم نیست بی تو چی بشم و چی باشم....پس محکم فشار بده دستم رو به هنگام غفلت مثل تلنگری که مادری به بچه سفیه خود میزنه تا به خودش بیاد...


 

+نوشته شده در پنجشنبه 3 تیر1389ساعت2:8توسط نرگس | |