تبليغاتX
هواي پاييز


هواي پاييز

غربیه های دیروزی ، دوستت دارم های فردایند... کاش همیشه دیروز بود...

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه ی اوّل
که اوّل ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه ی زیبایی و زشتی
به روی یکدیگر، ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان،دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین
زمین و آسمان را
واژگون مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو
آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او جای خود بنشسته و تاب تماشای زشتکاریهای این
مخلوق را دارد
وگر نه من به جای او بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد، عجب صبری خدا دارد


خداجونم ميدوني كه خيلي دوستت دارم ميدوني كه تمام بود و نبود و تمام هستي و نيستي ام رو به تو مديونم ميدوني كه هر روز از داشتن تو و محبتهات در حقم خوشحالتر از ديروزم.... ميدوني كه چشمام هنوزم منتظر ادامه بارون رحمت و لطفتته
پس اي ابر باران رحمت و سخاوت و مهرباني از من دريغ مكن و همچنان ببار بر من كه من سيراب ناشدني ام

نوشته شده در پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت 0:39 توسط نرگس| |

شب پُر از ترانه می شه با تو!
قصّه عاشقانه می شه با تو!
باغ ِ پاییزی ِ تنهایی ِ من،
باغ ِ پر جوانه می شه با تو!

با تو از خاطره ها سرشارم!
با تو تا آخر ِ شب بیدارم!
عشق ِ من! دستِ تو یعنی خورشید!
گرمی ِ دست ِ تو رُ کم دارم!

با تو بودن، با تو موندن، با تو رفتن آرزومه!
هر جا باشی، هر جا باشم، چشمای تو رو به رومه!

پُرم از حس ِ رسیدن با تو!
عاشق ِ ستاره چیدن با تو!
همه قصه ها به آخر رسیدن،
ناتمومه قصّه ی من با تو!

با تو می شه شب ِ تاریک ُ شکست!
می شه تا همیشه چشم به رات نِشست!
با تو می شه زنده گی ر ُ دوره کرد!
دل به لحظه های تنهایی نبست!

با تو بودن، با تو موندن، با تو رفتن آرزومه!
هر جا باشی، هر جا باشم، چشمای تو روبه رومه!●

 

                                                                         یغما گلرویی


خداوندا مگذار هیچگاه دریای ارامشم که هدیه ای از دریای مهربانی توست طوفانی شود

بگذار تا برای همیشه در این دریا غرق شوم و هیچگاه نجات نیابم

بگذار تا در دریای ارامشمت با تنها قایق ران این دریا این ارامش را تقسیم کنم

مگذار هیچ طوفانی دریا را پرآشوب و قایق ران و این غریق را ازهم دور سازد

خداوندا بگذار تا در زیرباران رحمتت همیشه خیس شوم و هیچ گاه باران تمامی نیابد

که با این دریا دلخوشم وبا این باران عاشق ....


نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 18:18 توسط نرگس| |

سلام مسافر

دلم خواست تا بعد از 2سال دوباره برات بنويسم ...... چقدر دير گذشت اين شبها و روزها ... و چقدر زود دوسال شد ...... چقدر زود فراموش شدي انگار كه هيچ وقت نبودي ..... چقدر تووي مهموني جات خاليه . چقدر سخته كه ديگه كسي از شيطنتاي ديروز و پريروز و هفته پيش تو تعريف نميكنه ...چقدر سخته كه ديگه اخر مهمونيهاي زنونه منتظر نيستيم كه تو بياي دنبال مادرت و بياي كنارمون بشيني و باز صداي خنده و قهقه هامون به اسمون بره ..... چقدر سخته كه جاي اون عكساي يادگاري تنها عكسي كه هربار مي بينم عكس روي مزارته ..... چقدر سخته كه هنوز صداي خنده هات توو گوشمه .... چقدر سخته كه گاهي يادم ميره كه قرار نيست باشي .....

خيلي سخته ....نميدونم تو هم اونجا به ياد ما هستي يانه ؟ اصلا دلت تنگ ميشه يا هروقت بخواهي ميتوني بياي ما رو ببيني ؟ نميدونم تو هم ياد خاطرات ميفتي ؟

خيلي بدي خيلي ....... طوري رفتي كه هميشه داغ رفتنت موند توو دلامون ....رفتی اونم کی؟ شب عید ....اونم لحظه تحویل سال ..... خوابیدی که واسه تحویل سال بیدار شی و دوباره کلی ارزو کنی واسه سالی که قرار بود شروعش کنی اما نمیدونستی قراره که ارزوهاتو به خودت به گور ببری و نمیدونستیم که قراره وقتی بری و تنهامون بذاری که هرسال عیدمون توو دلامون عزا باشه و لحظه تحویل سال تو باشی که توو دلامون پرمیکشی ....انقدر بي صدا و اروم رفتي كه هيچ وقت نفهميدي چي كشيديم از رفتنت ...... از تو بعيد بود ، تويي كه هميشه هركاري ميخواستي كني همه ميفهميدن بعيد بود اينقدر بي صدا و يواشكي بري ......نميدوني وقتي مادرت رو نگاه ميكنم كه از روزي كه رفتي ديگه نميتونه درست راه بره و حتما بايد دستاش رو بگيرن كه مبادا زمين بخوره، وقتي خواهرت رو ميبينم كه چقدر افسرده شده ، چه زجري ميكشم ....نميدوني چقدر برام سخته وقتي زن عمو توو هر مهموني نگاهش رو ازم برنميداره و ميدونم چرا نگاهم ميكنه چقدر دوست دارم از زير نگاهش در برم ...... اخه هميشه همه به ما ميگفتن من شبيه توام .....

چقدر روزهاي سختي بود روزهاي رفتنت ، داغي به دلمون گذاشتي كه هركدوم وقتي اسمي از تو برده ميشه اونچنان قلبمون ميسوزه كه هيچ ابي نميتونه اين اتيش رو خاموش كنه ......نميدوني وقتي نگاهم به عكست ميفته چقدر دلم تنگ ميشه واسه اون شيطتنات ، واسه اون خنده هات كه هركسي رو به خنده مياورد .... نميدوني چقدر سخته وقتي ميام از تو با مادرم حرف بزنم مادرم دعوت به سكوتم ميكنه ، ميگه نرگس نگو اعصابم بهم ميريزه ........

هنوزم وقتي ميايم سر مزارت ،درسته كه دير به دير ميايم اما هربار كه ميام عين روز اول رفتنت اشك ميريزم و هيچ كسي نميتونه بهم چيزي بگه .....نميدوني چقدر جات خاليه ....... كاش دوباره بياي توو خوابم.حداقل توو خواب ببينمت ........ يه شب بيا تووو خوابم ......

اين رسمش نبود ، بي خداحافظي .....

چقدر سخته كه ديدارمون افتاده به قيامت ..........

چقدر سخته كه ديگه نميتونم ادامه بدم .....اما يادت باشه يه خداحافظي بهمون بدهكاري .....به اندازه تمام اين روزها و شبها و مهمونيهايي كه نبودي بهمون خنده بدهكاري ......يادت باشه كه هيچوقت از يادمون نرفتي و نميري ......يادت باشه كه از اون بالا بالاها برامون دعا كني ....

پسرعموي گلم   مهدی عزیز هيچ وقت فراموش نميشي ..............

mjrrjoyhhf3zxb1g46n.jpg

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 16:25 توسط نرگس| |

 
سیاهترین شب شبی است که خدا را از یاد برده ایم ...سیاهترین شب شبی است که دست در دست شیطان داریم...سیاهترین شب شبی است که عشقمان را به هوس کشاندیم
خدا را از یاد نبریم.... او هر لحظه با ماست...
 
خدایم!

اگر از آن سو به تو روی می آورم که مرا از وجود جهنم نجات دهی از شعله های آن
 مرا رهایی دهی، همان بهتر که در آن شعله ها مرا بسوزانی
 
و اگر از آن سو به تو روی می آورم که مرا به بهشت فراخوانی و در آن جای دهی ؛ درهای بهشت را برویم بسته نگهدار ،
 
 ولی اگر برای خاطر تو به سویت می آیم

خدایم!

مرا از خودت مران .
 
 
 تو گرانبهاترین دارایی من در این دنیا هستی ، بگذار تا ابد در کنارت لانه کنم
 

هر گاه بنده ای مرا می خواند آن چنان به سخن او گوش می سپارم که گویی بنده ای جز او ندارم  اما شگفتا ! که بنده ام همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند جز من...
امشب بشین با خودت خلوت کن ببین پارسال این موقع بهش چه قولهایی داده بودی
ببین چقدر به قولهات عمل کردی و ببین خدا چقدر به خواسته هات جامه عمل پوشانده
بعد بشین قضاوت کن رو کرم و بزرگی خدا و بی انصافی خودت
بنده به خودت بیا .... هنوز درهای اسمون بازه خدا دوباره بهت فرصت داده یک سال دیگه
پس قدر این شبهای قدر رو بدون
برگرد... هنوز منتظرته
انچنان  عاشقته که هنوز با اینهمه بدی کردنات باز دوست داره باز منتظره که امشب
صداش بزنی پس با تمام وجودت صداش بزن
خدا منتظرته ....
نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 22:24 توسط نرگس| |

 گل من چشم دل وا کن  دست رَد بر دل هر غصه بزن

حرفهایت را گرم و آرام و بلند به خداوند بگو

 عشق را تجربه کن    حرف نو را این بار از لب شاد چکاوک بشنو،

قطره آبی بچکان بر کویر دل و بر بایر این عاطفه ها... 

 گل من، لحظه ها میگذرند مثل آن لحظه که دیروز شد و

 مثل آن روز که انگار..

گلم...! هرگز از رَه نرسی، آری ای خوب قشنگ

  زندگی آمدن و رفتن نیست خاطره ها هستند،

گاه شیرین و گهی تلخ وغریب

 بهتر آن است که در روز جدید فکر را نو بکنیم

عشق را سر بکشیم و دل تار غمین را بنشانیم سر سفره نور

خانه اش را بتکانیم و سپس، هر دَرو پنجره را روی چشمان خدا وا بکنیم....

 گل نازم فاصله بسیار است بین خوبی و بدی..

 میدانم..  ولی ای ماه قشنگ، آنچه در ما جاری ست

 این همه فاصله نیست

 چشمه گرم وصال است و عبور.....


 زندگی می گذرد، تند، آسان و سبک

 

 عاشق هم باشیم عاشق بودن هم عاشق ماندن هم

 عاشق شادی و هر غصه هم...


 روز نو هر روز است فکر را نو بکنیم ،عشق را سر بکشیم.

زندگی می گذرد تند آسان و سبک...


خداوندا تمام امیدم را گره زده ام به اسمان تو.... روحم را طراوت بخش با باران رحمت و شادی

خود

نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 1:44 توسط نرگس| |


Design By : Night Skin